حكيم زجاجى

231

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

اسد نيز درپى بشد همچو شير * به شهر سمرقند مير دلير ببرد او به‌سوى ختن تاختن * نبد كار او جز سر انداختن وزآنجا دل‌افروز گردن‌فراز * سوى مرو گرديد فرزانه باز بكير ابن ماهان در آن شهر بود * ز دعوت به هرجا زبان مىگشود اسد را بگفتند ، از وى خبر * بكرد آن همه شهر زيروزبر 45 گرفت آن سران را و ببريد دست * فراوان از آن مهتران كرد [ پست ] فراوان از آن نامداران بكشت * به باغ ملامت نهالى بكشت صد و نه ز هجرى گذر كرده بود * كز آن نامداران برآورد دود به نزد محمد رسيد آن خبر * دلش گشت پرخون و خسته‌جگر يكى نامه بنبشت فرزانه‌مرد * بر ماندگان ، سربه‌سر داغ و درد 50 كه كار جهان هست بالا و شيب * زمانى اميد است و گاهى نهيب در اين كار هم دار و هم منبر است * گهى نوش‌دارو ، گهى نشتر است درستى اين كار باشد پديد * سر رشته خواهد به جايى كشيد درآمد به نزديك سال چهار * ز دوران دون كرد خاتم شمار ز مروانيان آشكار و نهان * نيابى يكى زنده اندر جهان 55 كسى كاندراين كار شد كشته زار * به فردوس اعلى بود آشكار كسى كاندراين كار شد كشته زار * به فردوس اعلى بود آشكار اسد پادشاه خراسان‌زمين * چو مىكشت آن داعيان را ز كين يكى در ميان زآن بروبوم بود * فرومانده و زار و مظلوم بود ببخشود بر جان او شهريار * رها كردش از بند و شد كامكار بدان مرد مظلوم اندر نهفت * برون شو از اين شهر ، آن شاه گفت 60 برفت آن‌زمان صبحدم گشت باز * بيامد به پيش در سرفراز اسد چون ز دور آمد او را بديد * به كينه چو شير ژيان بردميد ورا خواند نزديك و پرسيد باز * كه اينجا چه گردى نشيب و فراز مگر خارش افتاد در گردنت * برآنم كه سربار شد بر تنت مرا گفت نزديك ياران رسان * مگردان دلت را [ از آيين و شان ] 65 به جلاد فرمود آن شيرمرد * كه زد تيغ و سر از تنش دور كرد برفت و همىگفت بينا خداست * محمد رسول است و جان صفاست